این پست رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این پست را وارد کنید.
نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و چهارم بهمنماه سال 1388 توسط سپتیاما
یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عدهای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.
او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: «بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!»
سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر میز بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید. وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمیگرفت از دانشجویان پرسید:
«آیا كوزه پر است؟»
همه با هم گفتند: بله
او گفت: «واقعاً؟»
سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شنها را روی سنگهای داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانههای شن خود را در فضای خالی بین سنگها جای دهند.
بار دیگر پرسید: «آیا كوزه پر است؟»
این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:
«احتمالا نه»
او گفت: «خوب است» و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسهها را داخل كوزه ریخت.
ماسهها در فضای خالی بین سنگها و دانههای شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:
«خوب است»
در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید:
«چه كسی میتواند بگوید نكته این این مثال در چه بود؟»
یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال میخواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه میتوانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.
استاد پاسخ داد: «نه!»
«نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما میآموزد این است كه اگر سنگهای بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهید یافت.»
سنگهای بزرگ زندگی شما كدامها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزههای با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق میورزید، زمانی برای خودتان، سلامتیتان و ...»
به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگهای بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچگاه به آنها دست نخواهید یافت. اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر میكنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگهای بزرگ) نخواهید داشت. پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر میكنید، این سوال را از خود بپرسید:
«سنگهای بزرگ زندگی من كداماند؟»
آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذارید.
او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: «بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!»
سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر میز بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید. وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمیگرفت از دانشجویان پرسید:
«آیا كوزه پر است؟»
همه با هم گفتند: بله
او گفت: «واقعاً؟»
سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شنها را روی سنگهای داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانههای شن خود را در فضای خالی بین سنگها جای دهند.
بار دیگر پرسید: «آیا كوزه پر است؟»
این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:
«احتمالا نه»
او گفت: «خوب است» و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسهها را داخل كوزه ریخت.
ماسهها در فضای خالی بین سنگها و دانههای شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:
«خوب است»
در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید:
«چه كسی میتواند بگوید نكته این این مثال در چه بود؟»
یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال میخواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه میتوانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.
استاد پاسخ داد: «نه!»
«نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما میآموزد این است كه اگر سنگهای بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهید یافت.»
سنگهای بزرگ زندگی شما كدامها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزههای با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق میورزید، زمانی برای خودتان، سلامتیتان و ...»
به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگهای بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچگاه به آنها دست نخواهید یافت. اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر میكنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگهای بزرگ) نخواهید داشت. پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر میكنید، این سوال را از خود بپرسید:
«سنگهای بزرگ زندگی من كداماند؟»
آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذارید.
نوشته شده در تاریخ جمعه ششم آذرماه سال 1388 توسط سپتیاما
پیتر سنگه می گوید: وقتی که خیلی جوان بودم همیشه دلم می خواست که یك فضانورد بشوم. حتی در دوره آخر دبیرستان درس های مربوط به نجوم و فضانوردی را انتخاب کردم تا خودم را برای شغل آینده ام آماده سازم. اما بعدا در دام تئوری سیستم ها اسیر شدم و آینده شغلی کاملا متفاوتی برایم بوجود آمد. البته هنوز هم به شدت مدهوش تجربه بودن در فضا هستم. رویایی که با اولین تصاویری از زمین که ماهواره ها مخابره کردند ، تشدید گشت. به همین علت بود که چند سال پیش، زمانی که یك فضانورد به نام راستی شویكارت که به عنوان فضانورد در سفینه آپولو ٩ حضور داشت و در ماه مارس ١٩۶٩ میلادی مدار زمین را پشت سر گذارد ، در دوره های رهبری ما شرکت کرد؛ برای من بسیار مسرت بخش بود.
" راستی" به من گفت که بسیاری از فضانوردان زمانی که به زمین باز می گردند در بیان احساس خود از هنگامی که سیاره ما را از بالا نگاه می کرده اند ، دچار مشكل می شوند. خود او به مدت پنج سال با این مشكل روبرو بوده است تا بالاخره بتواند الفاظ مناسبی برای بیان احساس خود بیابد. در تابستان سال ١٩٧۴ از او دعوت شده بود که در اجتماعی تحت عنوان فرهنگ سیاره ای سخنرانی کند. پس از بررسی راه های مختلف بیان تجربه خود، در نهایت او به این نتیجه رسید که نمی تواند سرگذشت خود را به عنوان " داستان خود" تعریف نماید چرا که در حقیقت این مطلب "داستان ما" بوده است. او متوجه شد که وی و دیگر فضانوردان، در حقیقت دستگاه حسی نوع بشر را توسعه بخشیده اند. درست است که او با چشم های خود نگاه می کرد و با حواس خود حس می کرد؛ اما در حقیقت چشم ها ، چشم های ما و حواس، حواس ما بوده اند. آنها که اولین افرادی بوده اند که زمین را از بیرون از جو آن تماشا می کرده اند ، در حقیقت به جای همگی ابنای بشری به این صحنه چشم دوخته بودند. اگر چه در واقع تنها تعداد اندکی از ما آنجا بوده اند ، اما آنها موظف بوده اند که تجربه خود را به بقیه منتقل نمایند. با این آگاهی جدید "راستی" تصمیم گرفت که آنچه را دیده است به سادگی و وضوح تعریف نماید، بطوری که من و شمای شنونده نیز احساس کنیم که همراه او بوده ایم. او مطالب خود را بدین نحو بیان نمود :
" آن بالا شما در هر یك ساعت و نیم یك بار به دور زمین می چرخید، چرخش در پی چرخش. معمولا صبح ها هنگام بیدار شدن از خواب متوجه می شوید که بر فراز شمال آفریقا قرار گرفته اید. زمانی که مشغول خوردن صبحانه هستید و به بیرون نگاه می کنید، در می یابید که در منطقه مدیترانه هستید و یونان ، روم ، شمال آفریقا ، صحرای سینا و تمامی این مناطق در یك نگاه به نظر شما می آید و در می یابید که آنچه شما شاهد آن هستید ، برای سالیان بسیار طولانی تمامی تاریخ بشریت است، خاستگاه تمدن ها است و شما راجع به تمامی تاریخی که می توانید با دیدن این مناطق به یاد بیاورید فكر می کنید. از شمال آفریقا می گذرید و به اقیانوس هند می رسید و به شبه قاره عظیم هند نگاه می کنید که به طرف شما نشانه رفته است. سیلان را در کنار خود می بینید و برمه را ، جنوب شرقی آسیا را و از فراز فیلیپین می گذرید و به اقیانوس عظیم آرام می رسید ، دنیای بی پایانی از آب که هرگز پیش از این تصور نمی کردید که تا چه حد عظیم است و بالاخره به سواحل کالیفرنیا می رسید ، جائی که به نظر ما بسیار آشناست. به پائین تر که نگاه می کنید نیواورلئان و فلوریدا را می بینید. تمامی صدها ساعتی که در این مسیر پرواز کرده اید، به سمت پائین و به درون جو و ناگهان همه چیز دوباره به نظر آشنا می آید و شما از اقیانوس اطلس می گذرید و باز هم شمال آفریقا. آن نكته بارز و مشخص ، چیزی که باعث شده بود هوستون ، لس آنجلس و سایر شهرهای آمریكا برای من که آمریكائی هستم اینقدر آشنا به نظر بیایند. و ناگهان متوجه می شوید که همان مشخصه و همان نكته بارز در مورد شمال آفریقا نیز وجود دارد و آنجا نیز کاملا آشنا به نظر می آید. شما منتظر این حالت بوده اید و اکنون آن را بدست آورده اید. به نظر می رسد که تمامی آنچه شما تا کنون با آن آشنا بوده اید در حال تغییر است . وقتی که شما در یك ساعت و نیم به دور زمین می چرخید ، متوجه می شوید که با کل زمین آشنا هستید و ناگهان متوجه تغییر می شوید. به پائین نگاه می کنید و نمی توانید بفهمید که از چند حد و مرز گذشته اید، بارها و بارها و حتی متوجه آنها نیز نشده اید. در آن نقطه ای که از خواب برخاستید، در شمال افریقا و خاورمیانه؛ می دانید که هزاران انسان بر سر یك خط مرزی فرضی که شما حتی آن را نمی بینید با یكدیگر در جنگ و ستیز هستند. از آنجا که شما ناظر بر صحنه هستید ، تمامی جهان به صورت یك کل یكپارچه است و چقدر هم زیباست. آرزو می کردید که ای کاش می توانستید از هر یك از طرف های درگیر، یك نفر را در دستانتان بگیرید و بدان ها بگوئید که جهان را از اینجا تماشا کنید. نگاه کنید چه چیزی حائز اهمیت است؟ و اندك زمانی بعد ، دوست شما ، یكی از همین همسایگانی که در نزدیكی شما زندگی می کند به ماه می رود و او به عقب نگاه می کند و زمین را می بینید نه به صورتی بزرگ که قادر به دیدن تمامی جزئیات زیبای آن نیز باشد، بلكه او زمین را به شكل چیزی کوچك در بیرون مشاهده می کند. و اکنون تفاوت میان تزئینات درخشان سفید و آبی درخت آریسمس و آسمان سیاه ، فضای لایتناهی ، به وضوح مشخص می شود. اندازه آن و جذابیت آن ، حالت دوگانه ای را در شما به وجود می آورد. زمین در عین حال که اینقدر کوچك و شكننده به نظر می آید ، مبدل به نقطه ای بسیار با ارزش در کهكشان می گردد. نقطه ای که شما می توانید آن را با انگشت خود پنهان سازید و متوجه می شوید که آن نقطه ای کوچك ، آن شی آبی و سفید همه چیز شماست. تمامی تاریخ، موسیقی، شعر، هنر، جنگ، مرگ، تولد، عشق، اشك ها، شادی ها و بازی ها و تمامی این ها در آن نقطه کوچكی است که در آن بیرون قرار دارد و شما می توانید آن را با انگشت خود بپوشانید. و متوجه می شوید که آن تصویر که شما آن را تغییر داده اید ، چیز تازه ای است که ارتباطات، دیگر آن چیزی نیست که پیش از این بوده است و شما زمانی را بخاطر می آورید که در بیرون از سفینه مشغول فضاپیمایی بوده اید و آن لحظات کوتاهی که وقت فكر کردن داشته اید و یادتان می آید که چگونه محو منظره پیش چشمانتان شده بودید. چراكه دیگر درون یك سفینه بسته نیستید که بخواهید از درون پنجره آن به بیرون نگاه کنید بلكه اکنون در وسط صحنه هستید و آنچه در اطرافتان می گذرد ، نظیر یك گوی بزرگ است که در آن یك ماهی طلائی رها شده باشد و هیچ محدودیتی وجود ندارد. هیچ چارچوبی در کار نیست و هیچ محدودیتی متصور نیست. "
این فضانورد در حالی که در فضای لایتناهی غوطه ور بوده است ، اولین اصل تفكر سیستمیك را دریافته است. اما او به طریقی بدین اصل رسیده است که تعداد بسیار اندکی از ما قادر بدان هستیم. او نه از طرق منطقی و خردمندانه بلكه از طریق تجربه ای مستقیم بدین امر دست یافت . زمین ما یك کل بخش ناپذیر است، دقیقا به همان صورتی که هر یك از ما یك کل تقسیم ناپذیر هستیم . طبیعت ( که ما را هم شامل می شود) از اجزائی در درون یك کل تشكیل نشده است. طبیعت از کل هایی درون کل های دیگر به وجود آمده است. تمامی مرزها، من جمله مرزهای ملی، مفاهیمی اعتباری هستند. ما آنها را به وجود آورده ایم و ناگهان خود را اسیر و در بند آن ها یافتیم.
منبع: کتاب " پنجمین فرمان " نوشته ی پیتر سنگه ، ترجمه حافظ آمال هدایت، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی - با اندکی ویرایش
" راستی" به من گفت که بسیاری از فضانوردان زمانی که به زمین باز می گردند در بیان احساس خود از هنگامی که سیاره ما را از بالا نگاه می کرده اند ، دچار مشكل می شوند. خود او به مدت پنج سال با این مشكل روبرو بوده است تا بالاخره بتواند الفاظ مناسبی برای بیان احساس خود بیابد. در تابستان سال ١٩٧۴ از او دعوت شده بود که در اجتماعی تحت عنوان فرهنگ سیاره ای سخنرانی کند. پس از بررسی راه های مختلف بیان تجربه خود، در نهایت او به این نتیجه رسید که نمی تواند سرگذشت خود را به عنوان " داستان خود" تعریف نماید چرا که در حقیقت این مطلب "داستان ما" بوده است. او متوجه شد که وی و دیگر فضانوردان، در حقیقت دستگاه حسی نوع بشر را توسعه بخشیده اند. درست است که او با چشم های خود نگاه می کرد و با حواس خود حس می کرد؛ اما در حقیقت چشم ها ، چشم های ما و حواس، حواس ما بوده اند. آنها که اولین افرادی بوده اند که زمین را از بیرون از جو آن تماشا می کرده اند ، در حقیقت به جای همگی ابنای بشری به این صحنه چشم دوخته بودند. اگر چه در واقع تنها تعداد اندکی از ما آنجا بوده اند ، اما آنها موظف بوده اند که تجربه خود را به بقیه منتقل نمایند. با این آگاهی جدید "راستی" تصمیم گرفت که آنچه را دیده است به سادگی و وضوح تعریف نماید، بطوری که من و شمای شنونده نیز احساس کنیم که همراه او بوده ایم. او مطالب خود را بدین نحو بیان نمود :
" آن بالا شما در هر یك ساعت و نیم یك بار به دور زمین می چرخید، چرخش در پی چرخش. معمولا صبح ها هنگام بیدار شدن از خواب متوجه می شوید که بر فراز شمال آفریقا قرار گرفته اید. زمانی که مشغول خوردن صبحانه هستید و به بیرون نگاه می کنید، در می یابید که در منطقه مدیترانه هستید و یونان ، روم ، شمال آفریقا ، صحرای سینا و تمامی این مناطق در یك نگاه به نظر شما می آید و در می یابید که آنچه شما شاهد آن هستید ، برای سالیان بسیار طولانی تمامی تاریخ بشریت است، خاستگاه تمدن ها است و شما راجع به تمامی تاریخی که می توانید با دیدن این مناطق به یاد بیاورید فكر می کنید. از شمال آفریقا می گذرید و به اقیانوس هند می رسید و به شبه قاره عظیم هند نگاه می کنید که به طرف شما نشانه رفته است. سیلان را در کنار خود می بینید و برمه را ، جنوب شرقی آسیا را و از فراز فیلیپین می گذرید و به اقیانوس عظیم آرام می رسید ، دنیای بی پایانی از آب که هرگز پیش از این تصور نمی کردید که تا چه حد عظیم است و بالاخره به سواحل کالیفرنیا می رسید ، جائی که به نظر ما بسیار آشناست. به پائین تر که نگاه می کنید نیواورلئان و فلوریدا را می بینید. تمامی صدها ساعتی که در این مسیر پرواز کرده اید، به سمت پائین و به درون جو و ناگهان همه چیز دوباره به نظر آشنا می آید و شما از اقیانوس اطلس می گذرید و باز هم شمال آفریقا. آن نكته بارز و مشخص ، چیزی که باعث شده بود هوستون ، لس آنجلس و سایر شهرهای آمریكا برای من که آمریكائی هستم اینقدر آشنا به نظر بیایند. و ناگهان متوجه می شوید که همان مشخصه و همان نكته بارز در مورد شمال آفریقا نیز وجود دارد و آنجا نیز کاملا آشنا به نظر می آید. شما منتظر این حالت بوده اید و اکنون آن را بدست آورده اید. به نظر می رسد که تمامی آنچه شما تا کنون با آن آشنا بوده اید در حال تغییر است . وقتی که شما در یك ساعت و نیم به دور زمین می چرخید ، متوجه می شوید که با کل زمین آشنا هستید و ناگهان متوجه تغییر می شوید. به پائین نگاه می کنید و نمی توانید بفهمید که از چند حد و مرز گذشته اید، بارها و بارها و حتی متوجه آنها نیز نشده اید. در آن نقطه ای که از خواب برخاستید، در شمال افریقا و خاورمیانه؛ می دانید که هزاران انسان بر سر یك خط مرزی فرضی که شما حتی آن را نمی بینید با یكدیگر در جنگ و ستیز هستند. از آنجا که شما ناظر بر صحنه هستید ، تمامی جهان به صورت یك کل یكپارچه است و چقدر هم زیباست. آرزو می کردید که ای کاش می توانستید از هر یك از طرف های درگیر، یك نفر را در دستانتان بگیرید و بدان ها بگوئید که جهان را از اینجا تماشا کنید. نگاه کنید چه چیزی حائز اهمیت است؟ و اندك زمانی بعد ، دوست شما ، یكی از همین همسایگانی که در نزدیكی شما زندگی می کند به ماه می رود و او به عقب نگاه می کند و زمین را می بینید نه به صورتی بزرگ که قادر به دیدن تمامی جزئیات زیبای آن نیز باشد، بلكه او زمین را به شكل چیزی کوچك در بیرون مشاهده می کند. و اکنون تفاوت میان تزئینات درخشان سفید و آبی درخت آریسمس و آسمان سیاه ، فضای لایتناهی ، به وضوح مشخص می شود. اندازه آن و جذابیت آن ، حالت دوگانه ای را در شما به وجود می آورد. زمین در عین حال که اینقدر کوچك و شكننده به نظر می آید ، مبدل به نقطه ای بسیار با ارزش در کهكشان می گردد. نقطه ای که شما می توانید آن را با انگشت خود پنهان سازید و متوجه می شوید که آن نقطه ای کوچك ، آن شی آبی و سفید همه چیز شماست. تمامی تاریخ، موسیقی، شعر، هنر، جنگ، مرگ، تولد، عشق، اشك ها، شادی ها و بازی ها و تمامی این ها در آن نقطه کوچكی است که در آن بیرون قرار دارد و شما می توانید آن را با انگشت خود بپوشانید. و متوجه می شوید که آن تصویر که شما آن را تغییر داده اید ، چیز تازه ای است که ارتباطات، دیگر آن چیزی نیست که پیش از این بوده است و شما زمانی را بخاطر می آورید که در بیرون از سفینه مشغول فضاپیمایی بوده اید و آن لحظات کوتاهی که وقت فكر کردن داشته اید و یادتان می آید که چگونه محو منظره پیش چشمانتان شده بودید. چراكه دیگر درون یك سفینه بسته نیستید که بخواهید از درون پنجره آن به بیرون نگاه کنید بلكه اکنون در وسط صحنه هستید و آنچه در اطرافتان می گذرد ، نظیر یك گوی بزرگ است که در آن یك ماهی طلائی رها شده باشد و هیچ محدودیتی وجود ندارد. هیچ چارچوبی در کار نیست و هیچ محدودیتی متصور نیست. "
این فضانورد در حالی که در فضای لایتناهی غوطه ور بوده است ، اولین اصل تفكر سیستمیك را دریافته است. اما او به طریقی بدین اصل رسیده است که تعداد بسیار اندکی از ما قادر بدان هستیم. او نه از طرق منطقی و خردمندانه بلكه از طریق تجربه ای مستقیم بدین امر دست یافت . زمین ما یك کل بخش ناپذیر است، دقیقا به همان صورتی که هر یك از ما یك کل تقسیم ناپذیر هستیم . طبیعت ( که ما را هم شامل می شود) از اجزائی در درون یك کل تشكیل نشده است. طبیعت از کل هایی درون کل های دیگر به وجود آمده است. تمامی مرزها، من جمله مرزهای ملی، مفاهیمی اعتباری هستند. ما آنها را به وجود آورده ایم و ناگهان خود را اسیر و در بند آن ها یافتیم.
منبع: کتاب " پنجمین فرمان " نوشته ی پیتر سنگه ، ترجمه حافظ آمال هدایت، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی - با اندکی ویرایش
نوشته شده در تاریخ شنبه نهم آبانماه سال 1388 توسط سپتیاما
تبلیغات