سپتیـامـا
آینده را باید بسازی وگرنه باید با آینده بسازی.
در اکتبر سال 1994 شخصی به نام دکتر آنتاناس ماکوس که یک استاد فلسفه و ریاضیات بود به عنوان شهردار بوگوتا پایتخت کلمبیا انتخاب شد. آن گونه که گفته شده است این شهر به عنوان پایتخت قتل جهان معروف بوده است و مقامات شهر در فساد شهره بوده اند. در واقع اهالی بوگوتا از این همه نابسامانی به جان آمده و به دنبال چاره ای می گشتند که نهایتا به دکتر ماکوس به عنوان یک ضد سیاستمدار متوسل شدند. اما شنیدنی است که دکتر ماکوس برای مقابله با ناهنجاری های در شهر بوگوتا از روشهای جالبی استفاده کرد. مثلا در سر چهارراه ها گروه های پانتومیم به کار گماشت که متشکل از دانشجویان تئاتری بودند که صورت خود را سفید و سیاه کرده بودند و هر کسی را که تخلفی می کرد مسخره می کردند. مثلا اگر عابر پیاده ای از چراغ قرمز رد می شد به دنبالش می افتادند و ادایش را در می آوردند و همین باعث شد که شهروندان از ترس مسخره شدن از تخلف بپرهیزند. با گذشت چند ماه، درصد افراد پیاده ای که به علائم راهنمایی توجه و مطابق آن ها رفتار می کردند از 26 درصد به 75 درصد رسید. در حقیقت استقبال از این طرح و موفقیت آن در کاهش خلاف چنان چشم گیر بود که دکتر ماکوس 400 نفر دیگر پانتومیم کار استخدام کرد تا خدمات این گروه ها به سراسر شهر گسترش یابد.
این تنها بخشی از کارهای به ظاهر ساده بود که توسط دکتر ماکوس انجام شد و اتفاقا در نظم بخشی به شهر نتیجه داد.
دکتر ماکوس معتقد بود که تلاش برای تغییر نگرش مردم، می بایست رکن اساسی اصلاحات او را تشکیل دهد و نیز این که تحول در فرهنگ مدنی شهروندان کلید حل معضلات بی شمار شهر بوگوتا به شمار می آید...تنها اقتصاددانان بسیار کوته فکر ممکن است معتقد باشند که رفتار انسان ها صرفا از پاداش ها یا مجازات های ملموس و مادی تاثیر می پذیرد. درست است که افراد به انگیزه های اقتصادی شفاف و مستقیم واکنش نشان می دهند اما ممکن است به انگیزه های ناشناخته ای که از قراردادهای اجتماعی یا وجدان فردی شان نشات می گیرند نیز واکنشهای قاطعی نشان دهند.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1390 توسط سپتیاما
دسامبر سال ١٩٨۴ است. سرما در نیویورک بیداد می کند. میزان قتل و تجاوز در نیویورک ٧٠٪ بیش از شهرهای دیگر آمریکاست. اپیدمی کرک (Crack Epidemic) و مواد مخدر شهر را در چنگال خود می فشرد.
مرد جوانی به نام برنهارد گوئتز (Bernhard Goetz) وارد ایستگاه مترو در تقاطع خیابان چهارده و هفده می شود. مردی باریک اندام و سی و چند ساله که شلوار جین بپا دارد و بادگیری نیز بر تن کرده است. چهار مرد جوان سیاه پوست بخشی از قطار را برای خود قرق کرده اند در حالی که بقیه مسافران از ترس برخورد با آنان همه در گوشه دیگر واگن نشسته اند.
گوئتز بی توجه به وضعیت، صندلی نزدیک به آنان انتخاب کرده و همان جا می نشیند.
یکی از سیاهپوستان در حالی که برخاسته و به سمت او حرکت می کند شروع به صحبت می کند.
حال شما چطوره؟ بلافاصله سه جوان دیگر هم پشت سر او براه می افتند و تقریبا گوئتز را در محاصره خود قرار می دهند.
گوئتز بسیار خونسرد از او می پرسد: چه می خواهی؟
مرد جوان سیاهپوست معطل نمی کند و بلافاصله می گوید ۵ دلار بده به من.
گوئتز خود را به نشنیدن می زند .
او دوباره تکرار می کند: گفتم ۵ دلار بده.
گوئتز دستش را در جیبش فرو می برد و یک کلت کالیبر ٣٨ بیرون می کشد.
لحظه ای هم تامل نمی کند. به سرعت برق و باد هر چهارتای آنان را مورد شلیک گلوله قرار می دهد.
ظاهرا گلوله به یکی از آنان به نام کیبی (Cabey) برخورد نمی کند.
کیبی روی زمین نشسته و التماس می کند.
گوئتز بالای سر او رفته و بسیار خونسرد می گوید مثل این که تو هنوز سالمی؟
این هم یکی دیگر و گلوله ای که باعث گردید کیبی برای همیشه فلج شود به سمت او شلیک می کند.
مسافران در حالی که در بهت و شوک بسر می بردند با چشم های از حدقه درآمده او را نگاه می کردند.
در همان حال یکی از آنان ترمز اضطراری قطار را می کشد.
با ایستادن قطار گوئتز به آهستگی به سمت در خروجی حرکت کرده و در میان تاریکی تونل مترو گم می شود.
این ماجرا بازتاب گسترده ای پیدا کرد.
چند روز بعد گوئتز خود را به پلیس معرفی کرد، و ماجرای "چریک مترو" موضوع روز روزنامه های آمریکا و به خصوص نیویورک گردید.
روزنامه ها به طور باور نکردنی به تجلیل از مردی پرداختند که سفید پوست بود و در مقابل سیاهان که همواره منشاء جرم و جنایت هستند به مقابله برخاسته بود!
چهار جوان سیاهپوست از مرگ نجات یافته (یکی از آنان فلج شد) و محاکمه جنجالی گوئتز بالاخره به برائت وی از کلیه اتهامات (به غیر از حمل غیرقانونی اسلحه) انجامید.
داستان "چریک مترو" سمبل روزهای تاریک تاریخ شهر نیویورک است.
روزهائی که اپیدمی جرم و جنایت شهر را در بر گرفته بود.
در این میان شاید بدترین، کثیف ترین و خطرناکترین محل در نیویورک ایستگاه های مترو و قطارهائی بودند که میلیونها نفر را در روز جابه جا می کردند.
از سوی دیگر سیستم فرسوده مترو نیز مزید بر علت شده بود. روزی نبود که آتش سوزی در سیستم به وقوع نپیوندد و یا در جائی قطار از ریل خارج نشود.
در بعضی مناطق آن قدر وضعیت ریل ها خراب بود که نوارهای قرمز بسته بودند که معنی اش آن بود که قطار نباید از ١٠ مایل در ساعت سریع تر حرکت می کرد.
در زمستان واگن ها سرد و در تابستان گرم و نفس گیر بودند.
هیچ یک از واگن ها تهویه نداشتند.
عکس هائی که پس از وقوع جرم توسط گوئتز از داخل واگن مربوطه توسط پلیس برداشته شده بود نشان می داد که مانند هزاران واگن دیگر در آن روز کف آن از آشغال و قوطی خالی نوشابه و آبجو مملو بود.
باج گیری در ایستگاه ها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود.
فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد.
مردم از روی نرده ها به داخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یک باره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد.
اما آن چه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. ( گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و درهمی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود).
هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند.
آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند.
این گونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.
با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد.
سیر نزولی آغاز گردید.
قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچک تر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت.
در ایستگاه های مترو با پایان یافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از میان رفته بود.
در سال ١٩٩۶ وقتی گوئتز برای بار دوم به دلیل شکایت کیبی جوانی که فلج شده بود به محاکمه فراخوانده شد روزنامه ها و مردم کمترین اعتنائی دیگر به داستان وی نکردند.
زمانی که نیویورک امن ترین شهر بزرگ آمریکا شده بود دیگر حافظه ها علاقه ای به بازگشت به روزهای زشت گذشته را نداشتند.
از سال ١٩٩٠ تا نیمه این دهه جمعیت تازه واردی به این شهر نیامدند و جماعتی که مسئول شرّ و خباثت بودند یک مرتبه به یک عزیمت دستجمعی دست نزدند.
هیچ کس در خیابان ها براه نیفتاد و بد و خوب را به مردم آموزش نداد.
همان تعداد بیمار روانی و همان تعداد افراد شروری که تمایل به ارتکاب جرم داشتند، هنوز در شهر وجود داشت.
اما به دلیلی ده ها هزار تن از کسانی که دست به جرم و جنایت می زدند به ناگاه دست از عمل خود کشیدند.
در سال ١٩٨۴ برخورد بین یک مسافر مترو و چهار جوان سیاهپوست بر سر ۵ دلار حادثه ای خونین آفرید ولی امروز دیگر وقوع چنین حادثه ای محتمل نیست.
چگونه این اتفاق افتاد؟
همان گونه که ناهنجاری های اجتماعی حالت اپیدمی به خود می گیرد، ناپدید شدن آن نیز از همان قوانین تبعیت می کنند.
آن چه که مالکولم گلدول (Malcolm Gladwell) در کتاب " نقطه عطف" (The Tipping Point) به عنوان یکی از عمده ترین مختصات یک اپیدمی اجتماعی از آن یاد می کند " قدرت محتوای پیام" (Power of Context) است.
برای شیوع و همه جا گیر شدن یک پدیده اجتماعی از مد گرفته تا عادات خوب و بد اجتماعی تا محبوب شدن یک برنامه تلویزیونی و یا یک رهبری سیاسی و غیره، شرط اصلی این است که پیامی که تازه از جا کنده شده از آن چنان قدرتی برخوردار باشد که بتواند لایه های مختلف اجتماع را به سرعت در هم نوردد.
در دهه ١٩٩٠ میزان جرم در تمامی ایالات متحده رو به کاهش گذارد.
یکی از دلائل آن کاهش خرید و فروش کرک کوکائین (Crack Cocaine) بود که در بین معتادان و فروشندگان مواد، انواع جرائم را دامن زده بود.
وضعیت اقتصادی به طور چشم گیری بهبود یافت.
ظهور کمپانی های والافن و داغ شدن بازار بورس و سر بر آوردن هزاران شرکت جدید بازار کار را داغ کرد و میزان بیکاری کاهش یافت.
جمعیت رو به پیر شدن گذاشت و تعداد افراد در گروه سنی ١٨ تا ٢۴ سال که اکثر جرائم به آنان نسبت داده می شد رو به کاهش گذارد.
اما مطالعاتی که انجام شد مطلب را پیچیده کرد.
در دوره زمانی که نقطه عطف ظاهر گردید و به ناگاه میزان خشونت در جامعه رو به کم شدن گذاشت هنوز وضعیت اقتصادی شهر بهبود نیافته بود.
هنوز اقتصاد در حالت سکون به سر می برد.
در واقع فقیرترین بخش های شهر نیویورک به خاطر قطع کمک های دولت و خدمات رفاهی بدترین ضربه را در سال های آغازین ١٩٩٠ دریافت کردند.
کم شدن کرک حتما عامل موثری بوده ولی مطالعات نشان داد که کاهش مصرف کرک سال ها پیش از وقوع نقطه عطف جرائم آغاز گردیده بود.
از طرفی آمار نشان می دهد به دلیل مهاجرت های سنگین در دهه ١٩٨٠، تعداد جوانان در دهه ١٩٩٠ نه تنها کمتر نشد بلکه بیشتر هم شد. (علت اصلی مهاجرت ها وضع اسفناک اقتصاد در شهرهای کوچک بود که مردم در آرزوی یافتن کار و نان به نیویورک هجوم آوردند).
از طرف دیگر تمامی این عوامل تاثیرات تدریجی در تغییر شکل اجتماع دارند.
اتفاقی که در نیویورک افتاد همه حالات مختلف را به خود گرفت مگر یک تغییر تدریجی.
کاهش جرائم و خشونت ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاد.
درست مثل یک اپیدمی.
بنابراین باید عامل دیگری در کار می بود.
باید توضیح دیگری برای این وضعیت پیدا می شد.
این " توضیح دیگر" چیزی نبود مگر: "تئوری  پنجره شکسته (Broken Window Theory)"

تئوری پنجره شکسته محصول فکری دو جرم شناس آمریکائی (Criminologist) بود به اسامی جمس ویلسون (James Wilson) و جورج کلینگ (George Kelling).
این دو استدلال می کردند که جرم نتیجه یک نابسامانی است.
اگر پنجره ای شکسته باشد و مرمت نشود آن کس که تمایل به شکستن قانون و هنجارهای اجتماعی را دارد با مشاهده بی تفاوتی جامعه به این امر دست به شکستن شیشه دیگری می زند.
دیری نمی پاید که شیشه های بیشتری شکسته می شود و این احساس آنارشی و هرج و مرج از خیابان به خیابان و از محله ای به محله دیگر می رود و با خود سیگنالی را به همراه دارد از این قرار که هر کاری را که بخواهید مجازید انجام دهید بدون آن که کسی مزاحم شما شود.
در میان تمامی مصائب اجتماعی که گریبان نیویورک را گرفته بود ویلسون و کلینگ دست روی باج خواهی های کوچک در ایستگاه های مترو، نقاشی های گرفیتی و نیز فرار از پرداخت پول بلیط گذاشتند.
آن ها استدلال می کردند که این جرائم کوچک، علامت و پیامی را به جامعه می دهد که ارتکاب جرم آزاد است هر چند که فی نفسه خود این جرائم کوچک اند.
این است تئوری اپیدمی جرم که به ناگاه نظرات را به خود جلب کرد.
حالا وقت آن بود که این تئوری در مرحله عمل به آزمایش گذاشته شود.
دیوید گان (David Gunn) به مدیریت سیستم مترو گمارده شد و پروژه چند میلیارد دلاری تغییر و بهبود سیستم متروی نیویورک آغاز گردید.
برنامه ریزان به وی توصیه کردند که خود را درگیر مسائل جزئی مانند گرفیتی نکند و در عوض به تصحیح سیستمی بپردازد که به کلی در حال از هم پاشیدن بود.
اما پاسخ گان عجیب بود. گرفیتی است که سمبل از هم پاشیده شدن سیستم است باید جلوی آن را به هر بهائی گرفت.
او معتقد بود بدون برنده شدن در جنگ با گرفیتی تمام تغییرات فیزیکی که شما انجام می دهید محکوم به نابودی است.
قطار جدیدی می گذارید اما بیش از یک روز نمی پاید که رنگ و نقاشی و خط های عجیب بر روی آن نمایان می شود و سپس نوبت به صندلی ها و داخل واگن ها می رسد.
گان در قلب محله خطرناک هارلم یک کارگاه بزرگ تعمیر و نقاشی واگن بر پا کرد.
واگن هائی که روی آن ها گرفیتی کشیده می شد بلافاصله به آن جا منتقل می شدند.
به دستور او تعمیرکاران سه روز صبر می کردند تا بر و بچه های محله خوب واگن را کثیف کنند و هر کاری دلشان می خواهد از نقاشی و غیره بکنند بعد دستور می داد شبانه واگن را رنگ بزنند و صبح زود روی خط قرار دهند.
به این ترتیب زحمت سه روز رفقا به هدر رفته بود.
در حالی که گان در بخش ترانزیت نیویورک همه چیز را زیر نظر گرفته ویلیام برتون (William Bratton) به سمت ریاست پلیس متروی نیویورک برگزیده شد.
برتون نیز از طرفداران تئوری "پنجره شکسته" بود و به آن ایمانی راسخ داشت.
در این زمان ١٧٠٫٠٠٠ نفر در روز به نحوی از پرداخت پول بلیط می گریختند.
از روی ماشین های دریافت ژتون می پریدند و یا از لای پره های دروازه های اتوماتیک خود را به زور به داخل می کشانیدند.
در حالی که کلی جرائم و مشکلات دیگر در داخل و اطراف ایستگاه های مترو در جریان بود برتون به مقابله مسئله کوچک و جزئی پرداخت بهاء بلیط و جلوگیری از فرار مردم از این مسئله کم بها پرداخت.
در بدترین ایستگاه ها تعداد مامورانش را چند برابر کرد.
به محض این که تخلفی مشاهده می شد فرد را دستگیر می کردند و به سالن ورودی می آوردند و در همان جا در حالی که همه آن ها را با زنجیر به هم بسته بودند سرپا و در مقابل موج مسافران نگاه می داشتند. هدف برتون ارسال یک پیام به جامعه بود که پلیس در این مبارزه جدی و مصمم است.
اداره پلیس را به ایستگاه های مترو منتقل کرد.
ماشین های سیار پلیس در ایستگاه ها گذاشت.
همان جا انگشت نگاری انجام می شد و سوابق شخص بیرون کشیده می شد.
از هر ٢٠ نفر یک نفر اسلحه غیر مجاز با خود حمل می کرد که پرونده خود را سنگین تر می کرد.
هر بازداشت ممکن بود به کشف چاقو و اسلحه و بعضا قاتلی فراری منجر شود.
مجرمین بزرگ به سرعت دریافتند که با این جرم کوچک ممکن است خود را به دردسر بزرگتری بیاندازند.
اسلحه ها در خانه گذاشته شد و افراد شرّ نیز دست و پای خود را در ایستگاه های مترو جمع کردند.
کمترین خطائی دردسر بزرگی می توانست در پی داشته باشد.
پس از انتخاب جولیانی (کاندیدای پیشتاز ریاست جمهوری سال ٢٠٠۸ از جناح جمهوریخواه) به سمت شهردار نیویورک، برتون به مقام ریاست پلیس نیویورک برگزیده شد.
این بار نوبت جرائم کوچک خیابانی رسید.
درخواست پول سر چهار راه ها وقتی که ماشین ها متوقف می شدند، مستی، ادرار کردن در خیابان و جرائمی از این قبیل که بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسیدند موجب دردسر فرد می شد.
تز جولیانی و برتون با استفاده از "پنجره شکسته" این بود که بی توجهی به جرائم کوچک پیامی است به جنایتکاران و مجرمین بزرگتری که جامعه از هم گسیخته است و بالعکس مقابله با این جرائم کوچک به این معنی بود که اگر پلیس تحمل این حرکات را نداشته باشد پس طبیعتا با جرائم بزرگ تر برخورد شدیدتر و جدی تری خواهد داشت.
از چهار نفری که از گوئتز درخواست تنها ۵ دلار کردند یکی سابقه دزدی، دیگری سابقه شرارت و دعوا و سومی سابقه تجاوز به عنف داشت که دو سال پس از این واقعه تیراندازی به ٢۵ سال زندان محکوم شد. گوئتز خود نیز دارای سابقه مشکلات خانوادگی با پدری خشن بود و در مدرسه همواره مورد استهزاء بچه ها قرار می گرفت. دوبار در خیابان او را کتک زده و پولش را دزدیده بودند و از همان جا تصمیم گرفته بود که با خود اسلحه حمل کند.
لیلیان روبین (Lillian Rubin) نویسنده بیوگرافی گوئتز می نویسد "برنی" )مخفف اسم او که برنهارد بود ( با ریختن خشمی کهنه و قدیمی به بیرون دیگر لازم نبود جنگ را در درون خود ادامه دهد.
رابین هم چنین می گوید:
گلوله های او در واقع بر هدف هائی در گذشته شلیک می شدند. بد اقبالی آن چهار نفر بود که روزی، به طور مشخص در برابر کسی قرار گرفتند که مشکلات روحی عدیده ای داشت.
روانشناسان از تبهکاران به عنوان افرادی یاد می کنند که در گذشته با پدر و مادر و یا هر دو آن ها مشکلات عاطفی شدید داشته اند و یا افرادی که در ارتباط با فرد و یا افرادی روابط خارج از عرف)مثل روابط جنسی، روابط کاری خشن و ناسالم و غیره) داشته اند.
در کتاب هائی که توسط روانشناسان محافظه کار به رشته تحریر درآمده از شکست پدر و مادرها و محیط مدرسه در آموزش ارزش های اخلاقی به بچه ها به عنوان عاملی در بار آوردن ناهنجاری های رفتاری یاد می شود.
و بالاخره این روزها ژن را تا حدود ۵٠ درصد مقصر در رفتار تبهکارانه فرد می دانند.
تئوری پنجره شکسته هیچ یک از موارد فوق را انکار نمی کند بلکه می گوید، همه این عناصر وقتی فرصت ظهور پیدا می کنند که "موقعیت" برای بروز آن ها فراهم شده باشد.
به عبارت دیگر آن چه که روان شناسی می گوید اینست که هم گوئتز و هم جوانان، زندانی دنیای تباه خویش هستند، حال آن که پنجره شکسته می گوید افراد هر اندازه هم که شرور باشند نسبت به موقعیت و آتمسفری که در آن قرار می گیرند حساس اند.
این جوّ می تواند آن ها را به سمت گونه ای از برداشت سوق دهد که اقدام به عمل تبهکارانه امری مجاز شمرده می شود.
با تغییر این فضا خصیصه های منفی وادار به عقب نشینی می شوند.
اما قلب این نظریه این جاست که این تغییرات لازم نیست بنیادی و اساسی باشند بلکه تغییراتی کوچک چون از بین بردن گرفیتی و یا جلوگیری از تقلب در خرید بلیط قطار می تواند تحولی سریع و ناگهانی و اپیدمیک را در جامعه به وجود آورده به ناگاه جرائم بزرگ را نیز به طور باور نکردنی کاهش دهد.
این تفکر در زمان خود پدیده ای رادیکال و غیر واقعی محسوب می شود.
اما سیر تحولات، درستی نظریه ویلسون و کلینگ را به اثبات رساند.


ماخذ: وبلاگ خانه مدیران جوان



نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمنماه سال 1390 توسط سپتیاما
حتما تا به حال زیاد شنیده اید:
اولین نمایشگاه ...، اولین نرم افزار ...، اولین موسسه ...، و قس علی هذا.
از یک کار زشت برخی از هم وطنانم که بیشتر هم از فرهیخته های ایشان سر می زند خیلی بدم می آید و گلایه مندم. عادت داریم که هر کاری که انجام می دهیم بر رویش یک برچسب بزرگ و درست بزنیم تحت عنوان: اولین.
فکر می کنیم که مزیت بزرگی است، در حالی که هم عادت تمایل به تک روی ما را نشانه می رود، هم بی ادبی به کارهای مشابه قبلی است، هم در عمده موارد یک دروغ گویی بزرگ است (زیرا کارهای مشابه زیادی تا پیش از آن صورت گرفته است)، و هم اینکه نشانه تجربه کردن از ابتدا و گاهی اختراع دوباره چرخ است؛ یعنی اینکه گویا تعمدا اظهار می نماییم که قصد نداریم تا دنباله روی یک جریان دارای سابقه و برخوردار از بلوغ باشیم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه هجدهم مردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored !



نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم مردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد  ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند. مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .»
منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند» . خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد» اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سر تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت:
ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.
رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.
خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!
رییس، لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت« یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟
شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.
دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...

راستی شما چقدر به دیگران اهمیت می دهید !؟


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نهم تیرماه سال 1390 توسط سپتیاما
در ایمیلی آمده بود که:

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.

دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم : نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی ازفردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی،درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.اونوقت من به تو  50دلارمیدم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای  غذا وخونه ی جدیدخرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول روبه خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!

پی نوشت:
سپتیاما: به نظرم که دختره درست گفته دیگه. حرفش کاملا منطقیه. حالا نمی دونم که من هم خوش اومدم! یا خیر.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هشتم تیرماه سال 1390 توسط سپتیاما

گل دسته های بلند مصلی تهران، به فریادی بلند و رسا، ضعف و بی كفایتی فنی ما را در مدیریت پروژه و ابعاد 9 گانه آن به عنوان یك دانش و هنر گوشزد می نمایند و به گوشمان می رسانند كه آنچه برای موفقیت لازم است فقط تعهد نیست كه تعهد بدون تخصص، جدای از این كه به قول شهید چمران در بر دارنده انجام فعل حرام به واسطه پذیرش مسئولیت مربوطه است، نابود كننده فرصت ها، سوزاننده منابع محدود ما و حذف كننده شایستگانی است كه می توانستند به واسطه ارجاع چنین پروژه هایی به ایشان، امید به كار و سازندگی در این مملكت یابند و توان مغزافزاری خویش را در خدمت بیگانگان كه خوب كارفرمایانی هستند! قرار ندهند.




نوشته شده در تاریخ شنبه هفتم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که میگوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید آیا آن مرد را می شناسد و زن بی درنگ پاسخ داد که میشناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج میکردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
" زنش پاسخ داد :" عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون الان مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین"

پی نوشت:
به مناسبت روز زن.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهارم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز زن و مادر را به تمام مادران با محبت و شیرزنان ایران عزیز
(در هر کجای دنیا که باشند)
 تبریک عرض می نمایم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما
سال روز حماسه آزادسازی خرمشهر از دست متجاوزان بعثی که یادآور روزهای دفاع غیرتمندانه یک ملت از دین و خاک و ملیت خویش بود را تبریک عرض می نمایم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه سوم خردادماه سال 1390 توسط سپتیاما

یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.

در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.

یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.

داستان واقعی
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.

سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:
در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟

آیا برای  قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟

آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را  در یک بافت غیرمنتظره،  کشف کنیم؟

نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …

پس:
از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت می‌کنیم؟

جاشوآ بل را در حال نواختن قطعه زیبای Ave Maria ببینید.
به ویدئوی کوتاهی از این آزمایش نگاه کنید.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
بکارگیری واژه جدید جریان انحرافی در ادبیات سیاسی کشور، نشان از ایجاد یک توافق ضمنی درونی بر روی تایید وجود این جریان پرنفوذ و به قول برخی، خطرناک است.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
...

این متن اول همه پیغام های تجاری سخیفی است که وبلاگ نویسان از طریق نرم افزارهای اسپمر مربوطه دریافت می کنند و نویسنده، حتی یک بار هم متن وبلاگ ایشان را ندیده و نخوانده است. اگر ارزش آن را داشت - که ندارد - به هر ارسال کننده پیام سری می زدیم و آنچه لایق یک تاجر دروغ گو است، نثارش می کردیم. در این میان از ارائه دهندگان سرویس های بلاگ انتظار می رود که برخورد فنی و اجرایی جدی تری با ارسال کنندگان پیام های اسپم که خود نیز بعضا یک وبلاگ تجاری دارند، داشته باشند، اگرچه جای تشکر دارد که پیرو برخی اقدامات صورت گرفته، موضوع مورد اشاره نسبت به گذشته بسیار کمتر شده است.



نوشته شده در تاریخ جمعه شانزدهم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
بسته های سیاستی و نظارتی می فرستیم و نرخ های دستوری صادر می کنیم و بعدش تعجب می کنیم که چرا مثلا بازار سکه اینجوری شد. قبل از مملکت داری یه چند خط در مورد تفکر سیستمی مطالعه ای داشته باشید، بد نیست.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1390 توسط سپتیاما
ای کاش سیمای محترم جمهوری اسلامی، پخش صحنه های تلخ به زمین خوردن یا آسیب دیدن آدم ها یا کودکان را از بخش لحظه ها، دیدنی ها، خنده ها و ... حذف می کرد و مطابق روال معمول در غرب به پخش آنها اقدام نمی کرد. اگر همه رفتار و عادات ما (خصوصا وقتی که عادت نداریم که  رفتارهای خوب و پسندیده  معمول در غرب را ببینیم و از آنها یاد بگیریم) کاملا مطابق با رفتار غربی ها و دیگر ملل باشد، دیگه نمای اسلامی تفکر و رفتار و بینش و منش ما در کجا فرصت ظهور خواهد یافت؟



نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و نهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
وب سایتی بسیار جالب و دیدنی در خصوص شعر و آثار سخن سرایان پارسی گو

بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما

زندگی یعنی چه؟  -   کیوان شاهبداغی

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست  ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین  

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

زندگی ، بازی نافرجامی است ،

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید  تو را ، خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، سهم تو از این دنیاست

زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

در نبیندیم به نور

 در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ،

شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

 قدر این خاطره را  ، دریابم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
وب سایتی عالی و کم نظیر پیرامون مطالب کوه نوردی، سنگ نوردی، غارنوردی،
اسکی کوهستان،دوچرخه کوهستان، امداد رسانی و سایر موارد مربوط به طبیعت و محیط زیست


بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:







نوشته شده در تاریخ سه شنبه شانزدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما
اکنون (پانزدهم فروردین ماه سال 90)، شاید وقت آن باشد تا گزارش یک روز را ارائه کنیم. گزارش روزی که برخی بنا به خرافه پرستی مدرن قرن بیست و یکم از منزل خارج می شوند تا نحوستی را از خود دور کنند، یا بنا به یک سنت که قابل پذیرش و در شان انسان فرهیخته امروزی نیست، به طبیعت می روند تا سبزه گره زنند و شاید پیرو نامی که کمتر برایش تبلیغ شد به عنوان روز طبیعت به دامان سرسبز طبیعت می روند تا با سبزی ها آشتی کنند. روز سیزدهم فروردین. در هر حال چیزی که انتظار می رود این است که در این روز درخت بکاریم، به طبیعت رسیدگی کنیم، از طبیعت بانان تقدیر کنیم،  از آلودگی های زیست محیطی به صورتی نمادین، بیش از پیش بکاهیم و مثلا در جمع آوری زباله از مسیرهای طبیعی و کوهستانی و ... مشارکت نماییم.
حال اگر گزارش این روز ارائه شود و عکس ها منتشر شود، چه خواهیم دید؟ مایه تاسف است که آمار آلودگی زیست محیطی، پراکندگی زباله های عمدتا غیر قابل بازیافت که تا صدها یا هزاران سال باقی می مانند، شکستگی و آسیب دیدن درختان و شاخه ها، آتش سوزی درختان و جنگل ها، لگدکوب شدن سبزه ها، آسیب دیدن گلهای میادین، آلوده شدن آب رودخانه ها و ... در این روز صدها و هزاران برابر می شود.
بوته های کوچکی وجود دارند که علی رغم کوچکی در اندازه، ده ها سال عمر کرده اند و در دامان کوه دوام آورده اند تا بدین حد رسیده اند، و در یک لحظه گرفتار آتش طمع انسان های نادانی می شوند که علاقه مند به طبخ چای در طبیعت هستند، آن هم از شاخه هایی زنده و سبز که برای روشن ساختن آتش هوسِ لحظه ای ما غیر مفید  و پردردسر هستند.
ای طبیعت زییا؛ هر سال که روزی به نام روز طبیعت فرا می رسد، نگرانت می شوم . می دانم که دوپایان باهوش لگدمالت خواهند کرد و از دست من کار زیادی ساخته نیست. اگرچه از پای نخواهم نشست و در قدم اول از فرهنگ سازی و ترویج رفتار درست و تقبیح رفتار غلط همقطارانم آغاز خواهم کرد. تا شاید روزی نزدیک فرا رسد که روز طبیعت، روز شادی طبیعت باشد و روز انتظار طبیعت. انتظار به حضور مجدد انسان هایی که دل به طبیعت سپرده اند.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1390 توسط سپتیاما

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.


در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.


این جوری هاست که تفاوت بین فرهنگ دو ملت شکل می گیره!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1389 توسط سپتیاما
جدایی نادر از سیمین اثر ارزنده دیگری از اصغر فرهادی این کارگردان دوست داشتنی است  که ارزش دیدن دارد، ولی باید اعتراف کرد که جدایی نادر از سیمین همان درباره الی (بحران اخلاق و وجدان) است، ولی با داستانی که کنار دریا رخ نداده است. در هر دو  فیلم، جفت گزینه های کاملا همسان دیده می شود. حتی در اصوات کوبنده. مقایسه کنید صدای امواج را با صدای ... (تعمدا نمی گویم). ممکن است که مشابهت شدید چارچوب قصه شما را قادر به حدس روند داستان نماید (همچنان که برای من در حین مشاهده مقدور شد) اگرچه داستان مجهول بماند. این کارگردانی و این دو اثر، بسیار بیاد ماندنی خواهند بود، مشروط بر اینکه اثر بعدی کاملا متمایز باشد و الی دیگر رفته باشد. البته اگر نادر و سیمین از یکدیگر جدا نشوند و از تصمیم خود منصرف شوند، بسیار خوشحال تر خواهیم شد.
ابتدا این فیلم را ببینید (در زمانی که اکران عمومی شد)، تا بعدا در مورد فیلم های بعدی فرهادی مختصرا نظر دهیم.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 توسط سپتیاما
فرض های اولیه غلط از جمله مهمترین علل صدور احکام غلط هستند و علت اهمیت آنها نیز در این است که معمولا در هنگام بررسی مجدد صدور حکم یا بحث پیرامون آن، کمتر در غلط بودن مفروضات، تردیدی به خود راه می دهیم. پیش فرض ها که خود را به صورت فرض های اولیه بدیهی نمایان می سازند، حتی این فرصت را به ما نمی دهند تا آنها را فرض اولیه، فرض نماییم! زیرا آن چنان در ضمیر ناخودآگاه ما بدیهی گشته اند که به عنوان بستر و زیرساختی نرم برای تفکر و تصمیم گیری مورد استفاده قرار می گیرند بدون آن که در فرایند تفکر منطقی مورد توجه کافی قرار گیرند.
پیش فرض ها در هنگام بررسی های تطبیقی تاریخی و مقایسه های انجام گرفته بین زمان گذشته و حال می توانند بسیار خطرناک ظاهر شوند و بسیار گمراه کننده باشند. در اینجا منظور از بررسی مقایسه ای تاریخی آن است که سلسله رخدادهای مرتبطی را در گذشته مورد کنکاش قرار دهیم و شرایط را با زمان حال مقایسه نماییم و سپس به نتیجه گیری بپردازیم. برای مثال و ایجاد حداکثر سادگی، فرض کنید که در گذشته 4 نفر و در زمان حال نیز 4 نفر جدید و در هر یک از دو زمان، 4 صفت قابل انتساب به هر نفر، به شرح زیر قابل تصور باشند:
-    فرد خوب (آدم خوبه!)
-    فرد خوبی که بد شد
-    فرد بدی که خوب شد
-    فرد بد (آدم بده!)
وقتی یک گذشته چهار آدم- چهار صفتی برای شما توصیف شود و به هر آدم یک صفت (اگرچه تکراری) نسبت داده شود، در واقع یک حالت از چهار به توان چهار یا 256 حالت قابل تصور، توصیف و ارائه شده است که با در نظر گرفتن تعداد کل حالات، متوجه می شویم که احتمال عدم تطابق توصیف ارائه شده با واقعیت پنهان در گذشته وجود دارد. با این حال انتظار می رود که به علت گذشت زمان و آشکار شدن بسیاری از حقایق و امکان بروز یک نگاه کل نگر، احتمال نادرستی توصیف خیلی بالا نباشد، اگرچه به دلایل متعدد از جمله همان گذشت زمان، نقش علاقه مندان به تحریف تاریخ در طول تاریخ و ... این احتمال چندان هم پایین و نزدیک به صفر نیست.
حال اگر به همین شیوه بخواهند یک سلسله رخداد مرتبط با زمان حال در یک جامعه چهار آدم- چهار صفتی را توصیف کنند نیز به هر آدم یک صفت نسبت خواهند داد. اگر این توصیف، صرفا بیان کننده نظر یک توصیف کننده است که باید گفت نظر وی اگر مبتنی بر تهمت و افترا نباشد، محترم است ولی اگر بنا باشد تا پیرو این ارائه توصیف از گذشته و حال و پس از اخذ یک نتیجه گیری تاریخی و عبرت آموزی تحلیلی، در نهایت به صدور یک حکم پرداخته شود که متعاقب آن برای برخی از افراد زمان حال مزیتی (مانند اعتبار، تایید، حمایت، ریاست، بسط مزایای مدنی و ...) و برای برخی دیگر محرومیتی ایجاد شود، دیگر باید به خطر ناشی از عدم صحت احتمالی پیش فرض های توصیف کننده، اندیشید و دانست که اگر در نسبت دادن این چهار صفت تمثیلی مورد اشاره به این چهار نفر مفروض در این مثال، خطایی رخ داده باشد، کل راه را تا به انتها به قهقرا رفته ایم. در این حالت نیز 256 گزینه متفاوت قابل تصور است و به دلایلی از جمله عدم گذشت زمان کافی، تعصبات، عدم دسترسی به اطلاعات کافی و ... احتمال خطای توصیف بسیار بالا است. در واقع افراد در هنگام توصیف جامعه چهار آدمی – چهار صفتی امروزی، بلافاصله به صورت پیش فرض و بدون هیچ تحقیق و تفحصی (که گاه انجام شایسته و بایسته آن ممکن است که ماه ها یا سال ها به طول انجامد و در واقع نیاز است تا این حد دقت نظر به خرج داد)، به خود و فرد یا گروه مطلوب خود، نقش خوب و آدم خوبه را نسبت می دهند و این در حالی است که ممکن است این فرض به شدت غلط باشد و همین  پیش فرض غلط منشاء گمراهی خیل عظیمی از امت های گذشته است. متعاقب این فرض می توان با کمال اطمینان به دشمن خود و یا دشمن فرد یا گروه مطلوب خود نیز نقش بد و آدم بده! را نسبت داد که دیگر منطقی و مقبول به نظر می رسد. تکلیف دو نقش دیگر نیز بلافاصله روشن می شود. هر که از دشمن ما به ما پیوست، همان آدم بده است که خوب شده است و هرکه از ما به دشمن ما پیوست، همان آدم خوبه است که بد شده است. در واقع غرور و تکبر و تعصب کور ما که در عدم تمایل ما به ایجاد شک و شبهه در حقانیت نفس ما یا فرد و گروه مطلوب ما ظاهر می شود، می تواند ما را به مسیری کاملا گمراه کننده بکشاند.
در این صورت است که ممکن است نه تنها علی رغم عمل به توصیه های مفیدی که در باب عبرت آموزی از گذشتگان در تعالیم ما وارد شده است، به نتیجه ای که شایسته است، دست نیابیم بلکه به علت تصور اتخاذ یک رویکرد فکری و منطقی و علمی، پا به ورطه جهل مرکب بگذاریم و ندانیم که ندانیم و راهی نو برای گمراهی، گمراه کنندگی و احیانا فرصتی جدید برای عوام فریبی باز نماییم.
در انتها با تاکید فراوان اظهار می نمایم که اگر نقش آفرینان و بازیگران کلیدی جامعه گذشته یا حال ما بیش از 4 نفر باشند که هستند و بیش از 4 صفت نیز قابل انتساب به هر یک از ایشان باشد، که همین طور هم هست و اگر نسبت دادن صفات به افراد را فازی در نظر بگیریم و از منطق ساده انگارانه سیاه و سفید به منطق آدم های خاکستری روی آوریم و دست از مطلق نگری برداریم، آنگاه با هزاران هزار بار پیچیدگی بیشتر و خطرناکی افزون تر در نحوه استدلال و قیاس و نتیجه گیری مواجه خواهیم شد.

پی نوشت: با توجه به آن که در مثالی که ذکر شد، ما از یکی از 256 حالت رخ داده در گذشته درسی تاریخی و عبرت آموز می گیریم و آن درس و عبرت را (و نه آن یکی از حالات را) برای زمان حال که خود نیز 256 حالت دارد، مورد استفاده قرار می دهیم، لذا اینجانب از ضرب 256 در 256 برای تعیین تعداد کل فضای حالات استفاده نکردم و به نظر نامناسب و نادرست آمد. حال اگر احیانا نظر شما بر این روش قرار گرفت، تنها به پیچیده تر بودن موضوع اشاره خواهد داشت و تناقضی در نتیجه ایجاد نمی نماید.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه پانزدهم دیماه سال 1389 توسط سپتیاما
در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.
 
در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.
 
 چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کردو  خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد، این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود، بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد...
 
در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد، بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.
 
بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
 
 روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.
 
همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.



دنبالک ها: مرجع: سایت خبری الف،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نهم دیماه سال 1389 توسط سپتیاما
ممکن است پیامکی دریافت نمایید که اشاره به ارائه یک خدمت عجیب و بی ربط (مانند ثبت تغییر آدرس یا درخواست GPRS) داشته باشد و شما را توصیه به تماس از تلفن ثابت با یک شماره تلفن هوشمند نماید. باید بدانید که در این صورت با یک کلاهبرداری مواجه شده اید که از ضعف فضای نظارتی موجود کمال بهره را برده و در روز روشن و در تیراژ بالا کلاه برداری می نماید و ابایی هم ندارد. تماس شما با تلفن ثابت، چند صد تومانی به حساب وی واریز و در قبض تلفن هوشمند شما درج خواهد کرد و البته خدمتی هم دریافت نخواهید کرد.
البته این موضوع با مواردی که آگاهانه خدمتی دریافت می کنید که هزینه خدمت با هزینه کسر وجه تناسب دارد - مانند تماس با شماره هوشمند قصه گو برای 10 دقیقه قصه گفتن برای کودک شما - متفاوت است و مواردی از این دست یک کسب و کار هوشمند و منصفانه محسوب می شوند.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه پنجم دیماه سال 1389 توسط سپتیاما
در ساعات انتهایی یک شب سرد پاییزی، در پردیسی سینمایی که برای 8 فیلم در حال نمایش آن کمتر از 20 نفر مشتری وجود داشت، فیلم ملک سلیمان را در سالنی خالی (همراه دو - سه خانواده) دیدم. سکوت حاکم بر سینما تاثیر صوت و موسیقی فیلم را ده چندان کرد و توانمندی سیستم صوتی سالن، بر جذابیت آن بسیار افزود. قبلا این تجربه را در صدای فیلم دوئل داشتم. در نگاه اول بسیار جذاب آمد و در تکرار دیدار که البته چند نفری را با خود همراه ساخته بودم، بسیار ضعیف. آنقدر که شرمنده همه کسانی شدم که اصرار به حضور ایشان در سینما داشتم و با خود همراه ساخته بودم. بعد از خروج از شوک علت را یافتم! سری اول در سالنی مجهز و خالی فیلم را دیده بودم و سری دوم در ساعات شلوغ سینما. در واقع صدای خوردن چیپس بر صدای فیلم غلبه داشت.
این بار نیز چنین توفیقی بود. گویی تنها در سالنی اختصاصی فیلم را می دیدم. زمین و صندلی ها به لرزه در آمده بودند. بسیار از دیدن این فیلم شگفت زده شدم و آن و امثال آن را نقاط عطفی در تاریخ سینمای ایران می دانم. نقاط عطفی که محل خروج ما از فیلم های مبتذل، روزمره و تکراری است. خروج از هزینه های پایین و بهره گیری از دو دختر و یک پسر چشم زاغ برای کسب حداکثر سود. ما باید به سوی حرفه ای گری گام برداریم.
انتقادات بسیاری به فیلم وارد بود، از حیث داستان و کارگردانی و حتی استفاده بهتر از بودجه برای خلق جلوه های ویژه یا حتی ایرادات تاریخی یا فلسفی. تصور می کنم که حتی اجنه موحد حق پرست هم از این که در این فیلم کاملا تیره نمایش داده شدند، ناراحت شده باشند. ولی من ترجیح می دهم که نقاط قوت فیلم را برجسته ببینم و از این که ادعا شود که می توان بهتر از آن را ساخت خوشحال باشم زیرا حال باید کاری بهتر ارائه داد و باید خوشحال شویم که اهالی سینما و منتقدان و بینندگان عام، سخت پسندتر شوند و دیگر به هر محصول دم دستی رضایت ندهند.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه شانزدهم آذرماه سال 1389 توسط سپتیاما
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...